تبليغاتX
ماه پیشانو

ماه پیشانو

 

 

 

من حل شده ام در تنهایی

یا تنهایی حل شده است در من ؟!

 

 

 

 

 

پ.ن خدای مهربان...دخترک دارد کم می آورد...حواست هست ؟!

یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 18:51توسطFadyّ !| |

 

 

 

 

من و تو نداریم که

من هر هفته خودم واسه خودم یه دسته ی بزرگ مریم میخرم...میزارمشون تو همون گلدون سفالیه کنار تخت....زل میزنم بهشون و گم میشم بین یه عالمه فکر و خیال !

:(

 

 

 

 

 

پ.ن خدای مهربان...دخترک فقط تو را دارد...فقط تو را :(

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 14:51توسطFadyّ !| |

 

 

 

 

بهم ریخته ام ... آنقدر که گم می شود شتر با بارش در من !

 

:(

 

پ.ن۱خدای مهربان...مهم نیست که چشمهایم می سوزند از اشک...مهم نیست که احساس خفگی ثانیه ای رهایم نمی کند...مهم نیست که بهم ریخته و سنگینم

مهم این است که تو آن بالایی و حواست به من هست...فقط لطفا چشم ازم برندار ...خودت میدانی که چقدر بازیگوش است این دخترک... گم می شود یهو :(

 

پ.ن۲ من عاشق انباری  و عنکبوت و دفتر خاطرات های خاک گرفته ام ! :دی حتی اگه به خاطرش یه هفته تموم حس مرگ داشته باشم ! :دی

 

پ.ن۳ دلم لک زده برای یه ثانیه لبخند...یه قهقه ی بلند...یه جیغ از سر ذوق                                     خیلی وقته که همه چیز تو یه هاله ی خاکستری غلیظ فرو رفته !

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 14:45توسطFadyّ !| |

 

 

 

از یک جایی به بعد دیگر عادت می کنند چشمانت به تاریکی, دستهایت به تنهایی

از یک جایی به بعد دیگر عادت میکنی آن که باید باشد, هیچوقت نبوده و قرار هم نیست که حتی لحظه ای , ثانیه ای, باشد

از یک جایی به بعد ... :(

 

 

 

 

 

پ.ن خدای مهربان...دخترک این روز ها با دخترک آن سال های دور فرقی نکرده

هنوز هم همان دخترک تخس و سمج است که چسبیده به تو و خیال ول کردنت را هم ندارد

تو هم ولش نکن...لطفا !

 

سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 14:43توسطFadyّ !| |

 

 

 

این جمعه خیلی سنگین است...

خیلی سنگین تر از جمعه های قبل...

 

 

 

 

پ.ن ۱ از صبح دکتر داره یه نفس میخونه و عجیبه که من از این آهنگ خسته نمیشم ! :x

لینک دانلود آهنگ

 

پ.ن۲ شمارش معکوس ۷۶

 

پ.ن۳ خدای مهربان...دخترک تو را دوست دارد ... خیلی زیاد...خیلی خیلی زیاد

جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:7توسطFadyّ !| |

 

 

 

 

نمی دانم اسمش بی قراری است یا تنهایی یا هر چه

فقط می دانم درد بی درمانیست که آرام آرام جانت را میمکد و تمام !

 

 

 

 

 

پ.ن خدای مهربان...دخترک چشمش به توست ! میدانی که ؟!

 

 

 

یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 8:26توسطFadyّ !| |

 

 

 

من گم شدم

 وسط این درد های ریز و درشت

 

:(

 

 

 

 

پ.ن خدای مهربان...پس تو کی دلت به حال دخترک میسوزد ؟

اشک هایی که مدام سر میخورند و می چکند...دستهایی که می لرزند...نفس هایی که گیر میکنند

هیچ کدام سر سوزنی دلت را نمیسوزاند یعنی ؟! هوم؟

 

پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 15:54توسطFadyّ !| |

 

 

 

 

 

همه چیز زندگی وقتی خلاصه بشه تو یه  * ای کاش * بزرگ اون موقه اس که باید بری بمیری !

 

 

 

پ.ن۱ من خیلی وقته مردم ! :دی

 

پ.ن۲ چرا هیچکس خوشبخت نیس؟! حتی آن هایی که میگویند خوشبختند ... وقتی حل میشوی توی چشمهایشان...یک چیزی آن ته ته ها...غصه دارد ! :(

 

پ.ن۳ خدای مهربان....اگر دلت به حال دخترک بی حواس این روزهای ابری پاییزی سوخت...دستش را بگیر...خودت که میدانی چقدر تنهاست ! :(

دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 20:23توسطFadyّ !| |

 

 

من جا ماندم

روی آن نیمکت چوبی خیس

 

:(

 

 

پ.ن ینی خوش به حال اونایی که آلزایمر دارن...

شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:35توسطFadyّ !| |

 

 

 

 

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی...

 

 

 

 

 

پ.ن۱میشه برفه به این قشنگی بیاد و آدم هر ۱ دقه یه بار ذوق مرگ نشه ؟!

پ.ن۲ منصوره ی عزیزم...تو خوب میشی دختر ! خوب خوب ! من مطمئنم !

 

سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:37توسطFadyّ !| |

 

 

تنها نشسته ای ...چای مینوشی و سیگار می کشی.

هیچکس تو را به یاد نمی آورد.

اینهمه آدم روی کهکشان به این بزرگی

و تو حتی آرزوی یکی نبودی!

 

                                                                                   فخری برزنده

 

 

 

پ.ن تا خوده صب میتونم به این کلمه ها خیره شم و تلخ گریه کنم!

 

پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:58توسطFadyّ !| |

 

 

 

هیچ گریه ای تلخ تر از گریه های بی دلیل نیست !

 

 

 

:(

 

چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:2توسطFadyّ !| |

 

 

 

 

انگار

هوای بارانی با یاد آن روزها* نسبت مستقیم دارد !

:(

 

 

 

پ.ن

به جای کتابخونه رفتم پیاده روی ! اصن مگه میشه تو این مه و بارون درس خوند؟ :دی

آخرشم با یه پیتزای گنده یه پاکت آجیل و یه جعبه پای سیب برگشتم خونه تا جشن بگیرم این همه غم و تنهایی رو ! :|

 

 

عاشق خودمم واقعا :دی

 

 

 

یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 13:12توسطFadyّ !| |

 

 

 

من از این دنیا زیاد نمیخوام

یه هوای ابری

یه لیوان چایی داغ

با یه فکر آزاد !

 

فقط همین بخدا :(

 

 

جمعه ششم آبان 1390ساعت 9:8توسطFadyّ !| |

 

 

 

می‌دانم 

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 

آن همه صبوری 

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده 

هی بوی بال کبوتر و 

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید 

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!

 

 

سید علی صالحی

 

 

 

 

 

پ.ن۱ نباید...!

پ.ن۲ همه ی برادرهای دنیا اینطوریند یا فقط شانس من اینجوری در اومده؟

نه واقعن ؟ :|

پ.ن۳ باورم نمیشه این همه فاصله بین من امسال با من پارسال !

این منم ینی ؟ :(

 

 

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20:18توسطFadyّ !| |